تبليغاتX
داستان هاي عشقولانه ای - بدتر از بد

داستان هاي عشقولانه ای

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود،

با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.

يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود :«پدر»

با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند.

 

پدر عزیزم ؛

 

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم :

 

من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم ، چون می خواستم جلوی رویاروئی با تو و مادر را بگیرم ، من احساسات واقعی را با ماریا پیدا کردم ، او واقعا معرکه است ، اما میدونستم تو او را نخواهی پذیرفت ، به خاطر تیز بینی هاش ، خالکوبیهاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتر است ، این فقط یه احساسات نیست ..... ماریا به من گفت ما میتونیم شاد و خوشبخت باشیم ، اون یک تریلی تو جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستان ، ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیاد بچه ، ماریا چشمان منو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمی زند . ما اونو واسه خودمون می کاریم ، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که تو مزرعه هستن ، برای معامله کوکائین و اکستازی که احتیاج داریم ، فقط به اندازه مصرف خودمون . در ضمن دعا می کنم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه . اون لیاقتشو داره . نگران نباش پدر ، من 25 سالمه و میدونم چه جوری از خودم مراقبت کنم . یک روز مطمئن برای دیدارتون بر می گردم . اونوقت تو میتونی نوه های زیادتو ببینی ......

 

با عشق،

 

پسرت جان

 

.

 

.

 

.

 

.

 

پاورقی:

 

پدر هیچ کدام از جریانات بالا واقعی نیست ، من بالا هستم تو خونه دوستم تام ، فقط می خواستم بهت یاد آوری کنم : که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه اي که روی میزمه .

 

دوستت دارم!هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم تلفن بزن !

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت2:12توسط مهرزاد | |