تبليغاتX
داستان هاي عشقولانه ای - "تنهايى"

داستان هاي عشقولانه ای

خیلی سریع ارتباط برقرار کرد توانست به سرعت او را بشناسد و به زبان همدیگر صحبت کنند. بیش تر از آن چيزي که فکر می کرد به يكديگر نزدیک شدند و سریع تر از آن چيزي که فکر می کرد با هم دوست شدند. فقط یك مشکل وجود داشت، در دنیای دو بعدی هر کدام اگر تصمیم می گرفت حركتي انجام بدهد باید از روی نفر دیگر رد میشد و همین طور برای رسیدن به خیلی از خواسته هايشان مجبور بودند همدیگر را زیر پا بگذارند و عبور کنند چون به جز فضای بالای سر نفر دیگر جایی برای عبور نبود.

 

برای دومي کار سختی نبود اما اولي نمی توانست، حرکت نکردن یعنی سکون و حرکت کردن یعنی زیر پا گذاشتن دوست داشتنی ها. از تنها نبودن به اندازه چند روز لذت برد و اما كمي بعد از له شدن زير پا درمانده گشت. تصمیم گرفت تنها بماند، آدم دوم را زیر پا گذاشت و از رويش رد شد و وقتی برگشت معذرت خواهی کند و با او از تصميمش بگويد، ديگر دومي را نديد. باز تنها شده بود اما این بار خودش تنهایی را انتخاب کرده بود. می دانست که در دنیای دو بعدي نمی تواند تنها نباشد و اگر بخواهد تنها باشد باید آرزوی چیزی را داشته باشد که حتی تصور ناپذیر به نظر می آمد. او فهمیده بود که دوتا بودن شرایط محیطی می خواهد و صرفا خواستنش کافی نیست...!"

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت17:39توسط مهرزاد | |