تبليغاتX
داستان هاي عشقولانه ای

داستان هاي عشقولانه ای

 

                           از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت........بازی 

  

                      از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت.......  کینه.

  

                      ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت .........   پول وثروت.  

  

                       از پیری  پرسیدن عشق چیست؟  گفت............   عمر 

 

                     ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت  .......از من خوشبوتر.

 

                   از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر .

 

                      از خورشید پرسیدن عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر. 

 

                                ...   ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟

 

                 ای عشق تو کیستی ؟؟گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت19:25توسط مهرزاد | |

 English : I Love You

 

Romanian : Te iu besc

 

 Persian : Tora doost daram

 

Italian : Ti amo

 

 German : Ich liebe Dich Turkish : Seni Seviyurum

 

 French : Je t'aime

 

Greek : S'ayapo

 

 Spanish : Te quiero

 

Hindi : Mai tumase pyre karati hun

 

 Arabic : Ana Behibak

 

Iranian : Man doosat daram

 

 Japanese : Kimi o ai shiteru

 

Yugoslavian : Ya te volim

 

 Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

 

 Russian : Ya vas liubliu

هر جوری بخونی دوستت خواهم داشت

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت23:31توسط مهرزاد | |

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست

 

خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ....

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

 

خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت23:27توسط مهرزاد | |

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!

 

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت20:27توسط مهرزاد | |

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود،

با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.

يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود :«پدر»

با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند.

 

پدر عزیزم ؛

 

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم :

 

من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم ، چون می خواستم جلوی رویاروئی با تو و مادر را بگیرم ، من احساسات واقعی را با ماریا پیدا کردم ، او واقعا معرکه است ، اما میدونستم تو او را نخواهی پذیرفت ، به خاطر تیز بینی هاش ، خالکوبیهاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتر است ، این فقط یه احساسات نیست ..... ماریا به من گفت ما میتونیم شاد و خوشبخت باشیم ، اون یک تریلی تو جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستان ، ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیاد بچه ، ماریا چشمان منو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمی زند . ما اونو واسه خودمون می کاریم ، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که تو مزرعه هستن ، برای معامله کوکائین و اکستازی که احتیاج داریم ، فقط به اندازه مصرف خودمون . در ضمن دعا می کنم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه . اون لیاقتشو داره . نگران نباش پدر ، من 25 سالمه و میدونم چه جوری از خودم مراقبت کنم . یک روز مطمئن برای دیدارتون بر می گردم . اونوقت تو میتونی نوه های زیادتو ببینی ......

 

با عشق،

 

پسرت جان

 

.

 

.

 

.

 

.

 

پاورقی:

 

پدر هیچ کدام از جریانات بالا واقعی نیست ، من بالا هستم تو خونه دوستم تام ، فقط می خواستم بهت یاد آوری کنم : که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه اي که روی میزمه .

 

دوستت دارم!هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم تلفن بزن !

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت2:12توسط مهرزاد | |