تبليغاتX
داستان هاي عشقولانه ای

داستان هاي عشقولانه ای

خیلی سریع ارتباط برقرار کرد توانست به سرعت او را بشناسد و به زبان همدیگر صحبت کنند. بیش تر از آن چيزي که فکر می کرد به يكديگر نزدیک شدند و سریع تر از آن چيزي که فکر می کرد با هم دوست شدند. فقط یك مشکل وجود داشت، در دنیای دو بعدی هر کدام اگر تصمیم می گرفت حركتي انجام بدهد باید از روی نفر دیگر رد میشد و همین طور برای رسیدن به خیلی از خواسته هايشان مجبور بودند همدیگر را زیر پا بگذارند و عبور کنند چون به جز فضای بالای سر نفر دیگر جایی برای عبور نبود.

 

برای دومي کار سختی نبود اما اولي نمی توانست، حرکت نکردن یعنی سکون و حرکت کردن یعنی زیر پا گذاشتن دوست داشتنی ها. از تنها نبودن به اندازه چند روز لذت برد و اما كمي بعد از له شدن زير پا درمانده گشت. تصمیم گرفت تنها بماند، آدم دوم را زیر پا گذاشت و از رويش رد شد و وقتی برگشت معذرت خواهی کند و با او از تصميمش بگويد، ديگر دومي را نديد. باز تنها شده بود اما این بار خودش تنهایی را انتخاب کرده بود. می دانست که در دنیای دو بعدي نمی تواند تنها نباشد و اگر بخواهد تنها باشد باید آرزوی چیزی را داشته باشد که حتی تصور ناپذیر به نظر می آمد. او فهمیده بود که دوتا بودن شرایط محیطی می خواهد و صرفا خواستنش کافی نیست...!"

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت17:39توسط مهرزاد | |

خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود. بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري مي کرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود. پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه. اون همينطور يه پاکت شيريني خريد.

 

اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه کنار دستش. اون جايي که پاکت شيريني اش بود. يه آقايي نشست روي صندلي کنارش و شروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود .وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت. آقاهه هم يه دونه ورداشت. خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد. فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره. اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو مي گرفتم .

 

هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت. آقاهه هم يکي ور ميداشت. ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود. خانومه فکر کرد اه. حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي چه عکس العملي نشون ميده.. هان؟؟؟؟

 

آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت. دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش خورد.

 

 

اين ديگه خيلي رو ميخواد... خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد. در حالي که حسابي قاطي کرده بود، بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره که يک دفعه غافلگير شد چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .دست نخورده و باز نشده فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود در زماني که اون عصباني بود و فکر مي کرد که در واقع اونه که داره شيريني هاشو اون آقا ميخوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره!!! چهار چيز هست که غير قابل جبران و برگشت ناپذير هست سنگ بعد از اين که پرتاب شد. دشنام بعد از اين که گفته شد. موقعيت بعد از اين که از دست رفت و زمان بعد از اين که گذشت و سپري شد.

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت7:0توسط مهرزاد | |

اين داستان زیبا که نشان از کمال هوشمندی و ابتکار و خلاقیت و نبوغ هموطنان ایرانی بخصوص در مورد استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی دارد، را با هم مى خوانيم: سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم .همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت :بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

 

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید :چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم .سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت22:37توسط مهرزاد | |

در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند. سپس كتاب ها را به تيبريوس عرضه كردند. امپراطور رومي پرسيد: بهايشان چقدر است؟

سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا.

تيبريوس آن ها را با خشم از خود راند. سيبيل ها سه جلد از كتاب ها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است. تيبريوس خنديد و گفت: چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟

سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند: قيمت هنوز همان صد سكه است.

تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد. اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند.

 

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت0:50توسط مهرزاد | |

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:

شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند:

 

- يك پيرزن كه در حال مرگ است.

- يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.

- يك خانم يا آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد.

 

شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟

 

دليل خود را شرح دهيد. پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد!

 

قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد:

 

پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد..

 

شما بايد پزشك را سوار كنيد، زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.

 

شما بايد شخص مورد علاقه تان را سوار كنيد، زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد..

 

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد.

 

او نوشته بود:

 

سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم

+نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت6:3توسط مهرزاد | |

نوروز جشنی با قدمتی چندین هزار ساله است، که در مورد تاریخچه آن اطلاعات مختلفی داده می شود. این جشن مهم ترین جشن ایرانیان و آغاز سال نو است که سفره هفت سین نیز تمام نمادهای باروری را بر همین اساس در خود جای داده است. از تاریخ دقیق نوروز اطلاعاتی در دست نیست اما آخرین شواهد به دست آمده نوروز را به زمان اشکانیان می رساند. پس از آن از نوروز در زمان ساسانیان اطلاعات بیش تری در دست است. اما داستان نوروز داستانی عاشقانه است، شادمانی های نوروز و حاجی فيروز برای بازگشت دوموزی از زيرزمين و آغاز دوباره باروری در روی زمين است.

اما در این زمینه دکتر کتایون مزداپور، استاد زبان های باستانی و اسطوره شناس با دسترسی به اطلاعات جدید در زمینه نوروز و حاجی فیروز (بازگشت به دنیای مردگان) مطالب جذابی را مطرح کرده است. نوروز جشنی مربوط به پيش از  سفر آريايی ها به اين سرزمين است لااقل از دو سه هزار قبل اين جشن در ايران برگزار می شده و به احتمال زياد با آيين ازدواج مقدس مرتبط است. تصور می شده که ( شروع داستان ) :

 

الهه بزرگ، يعنی الهه مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند. (اينانا يا ايشتر که در بين النهرين است عاشق 'دوموزی' يا 'تموز' می شود (شاه) و او را برای ازدواج انتخاب می کند.)

 

الهه يک روز هوس می کند که به زيرزمين برود، وی در زیر زمین خواهری دارد. اينانا تمام زيورآلاتش را به همراه می برد. او بايد از هفت دروازه رد شود تا به زيرزمين برسد. خواهری که فرمانروای زيرزمين است، بسيار حسود است و به نگهبان ها دستور می دهد بر در هر دروازه مقداری از جواهرات الهه را بگيرند. در آخرين طبقه نگهبان ها حتی گوشت تن الهه را هم می گيرند و فقط استخوان هايش باقی می ماند. از آن طرف روی تمام زمين باروری متوقف می شود. نه درختی سبز می شود، نه گياهی هست و نه زندگی و هيچکس نيست که برای معبد خدايان هديه بدهد و آن ها که به تنگ آمده اند جلسه می کنند و چون الهه در زیر زمین بود "وزير الهه" را برای چاره جويی دعوت می کنند . الهه که پيش از سفر از اتفاق های ناگوار آن اطلاع داشته، قبلا به وزیر وصيت کرده بود که چه بايد بکند.

 

به پيشنهاد وزير خدايان موافقت می کنند يک نفر به جای الهه به زيرزمين برود تا او بتواند به زمين بازگردد و باروری دوباره آغاز شود. در روی زمين فقط يک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی کرد و از نبود او رنج نمی کشيد و او دوموزی شوهر الهه بود. به همين دليل خدايان مقرر می کنند، نيمی از سال را او و نيمه ديگر را خواهرش که "گشتی نه نه" نام دارد، به زيرزمين بروند تا الهه به روی زمين بازگردد. دوموزی را با لباس قرمز در حالی که دايره، دنبک، ساز و نی لبک دستش می دهند، به زيرزمين می فرستند. شادمانی های نوروز و حاجی فيروز برای بازگشت الهه از زيرزمين و آغاز دوباره باروری در روی زمين است.

 

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت8:28توسط مهرزاد | |