|
شب یلدا! شب چله! شب اول فصل زمستون، بلندترین شب سال، شب اصیل ایرانی! شب برف، شب سرما، شب شلوغی، شب مهمونی و شب نشینی، شب خرید، شب دور هم جمع شدن فامیل، شب پدربزرگها و مادربزرگها، شب انار، شب هندونه، شب آجیل و شکلات و شیرینی، شب فال و دیوان حافظ، شب خاطره، شب... ....
شبی که ما فقط می خوریم(می بلعیم!؟)و می ریزیم و می پاشیم و از هر دری میگیم و می خندیم، خیلی ها غصه های فراوونی تو دلاشون انبار شده!
یاد مریضها و مریض دارها هم بکنیم یاد ایتام و نیازمندان یاد اونایی که یه همچی شبی(و حتی شبهای دیگه هم)رنگ هندونه و انار و آجیل و شکلات و ... رو نمی بینن! یاد گرفتارها، یاد مقروضین و اونایی که دینی به گردنشونه، یاد اسیران و زندانیان بی گناه یاد اونایی که هیچکس رو ندارن بهشون سر بزنه(و نه فقط امشب تنهان که همه ی شبهاشون، پره از تنهایی و بی کسی!) یاد اونایی که گرفتار مصیبت و عزا هستند یاد اونایی که به هر دلیل از خانواده هاشون دورن یاد خیلی از اونایی که امشب و دیگر شبها رو تو خانه های سالمندان می گذرونن! یاد اونایی که پارسال شب یلدا بین ما بودند و امسال دیگه نیستند!(و حالا اسیر خاک شدند) یاد اونایی که دیروز و دیروزها مثل ما(و حتی بهتر و بالاتر از ما)واسه خودشون کسی بودن و امروز چرخ روزگار، زمین گیرشون کرده و تنها! یاد... .... بیاید واسه همه ی این آدمها(و اونایی که تو ذهن شما میآد و من ننوشتم)دعا کنیم که گرفتاریها و مصائبشون حل بشه! بیاید خدا رو شکر کنیم که نعمت سلامتی و شادی کنار هم بودن رو بهمون داده! دعا کنیم واسه شفای مریضها دعا کنیم واسه سلامتی جسم، شادی دل و خنده واقعی خودمون و عزیزانمون واسه همه ی اونایی که جایی تو دلمون دارن و حقی بر گردنمون
درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی .. روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقت را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است. "زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته. ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرزو عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی. ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت. می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد. دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی. می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است. این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم.
نازنین. . . امروز داره برف میباره . نمیدونی چقدر قشنگ و رویایی شده. درختای سبز کاج سفید پوش شدن . دسته های کلاغ چه سرو صدایی به پا کردن .و عابران چه سراسیمه ان . نمیدونم چرا از برف فرار میکنن . و من به تو می اندیشم . به اون کوچه ی بن بست که با تو هم بازی بودم . وقتی برف میومد . اون چکمه و کلاه قرمزت و گونه هات که از سرما گل انداخته بودن . . با گریه از مامانت اجازه می گرفتی تا بیای توی کوچه و با هم آدم برفی درست کنیم . با اون دستای کوچولوی یخ کرده با وسواس زیاد میخواستی آدم برفی درست کنی که هم قد من باشه. . . دلم گرفته نازنین . . . حالا چندساله که نیستی و بدون من توی گور خوابیدی . اون چشای قشنگ و مهربونت واسه همیشه بسته شدن . راستی حالا وقتی برف میاد چکار میکنی ؟ اگه چشاتو یه دفه وا کنی منو میبینی که سر مزارت وایستادم تنهای تنها..زیر بارش شدید برف سفیدپوش شدم مث همون آدم برفی که با هم اون زمونا درست میکردیم.. تا حالا آدم برفی دیدی که گریه کنه!آدم برفی دیدی که سیاهپوش باشه!آره نازنین من چند برفه که آدم برفی سیاهپوشتم..نازنین بیا برای آخرین بار منو ببوس..مهربون به تنهاییت قسم تنهای تنهام....
از در يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري در يكي از بهترين نقاط شهر بيرون مياد، با اينكه صاحب اون شركت نيست، ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگي خوب و راحتي داره. حدود يك ماه ميشه كه با دختري كه سالهاي سال دوست بوده، ازدواج كرده و از اين بابت هم خيلي خوشحاله و با همديگه لحظات خيلي خوب و به ياد موندني رو ميگذرونن…
خواهر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه چه معنا دارد؟! من به او خنديدم! گفت: روي ديوار و درختان ديدم! باز هم خنديدم! گفت: خودم ديدم مهران پسر همسايه، پنج وارونه به مينا مي داد! آنقدر خنده برم داشت كه طفلک ترسيد! بغلش كردم و بوسيدم! و با خود گفتم: بعدها با ديدن بي وقفهء درد، سقف ديوار دلت خم گردد و آنوقت مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد...
روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری. آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم. درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز. و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت: می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله ای برای مسافرت ندارم. درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو. پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود. با امید به اینکه آسمون زندگیتون به رنگ یکرنگی عشق باشه دوستتون دارم
يه شب خانم خونه به خونه بر نمي گرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر مي گرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوست هاي صميميش (مونث) بمونه... شوهر بر ميداره به 20 تا از صميمي ترين دوست هاي زنش زنگ مي زنه ولي هيچ كدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نمي كنن! يه شب آقاي خونه تا صبح برنمي گرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوست هاي صميميش (مذكر) بمونه... خانم خونه بر ميداره به 20 تا از صميمي ترين دوست هاي شوهرش زنگ ميزنه : 18 تاشون تاييد مي كنن كه آقا تمام شب رو خونه ى اونا مونده! 2 تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا، پيش اوناست!!
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم. والدينم خيلي کمکم کردند، دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…! اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي! سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اون جا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان 2000 دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…! يهو با چهره نامزدم و چشم هاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…! ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم و هيچ کس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانواده ى ما خوش اومدي!!! نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون جا بذاريد !!!
براي تنهايي ات
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک! ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم! چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬ همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... ! همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابر ها رفت. هوس به مرکز زمين راه افتاد. دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت. طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق. آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت. ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ... همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود. بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد. صدای ناله ای بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
نام من عشق است آيا می شناسيدم ؟ زخمي ام زخمي سرا پا می شناسيدم؟ با شما طي کرده ام راه درازي را خسته هستم خسته، آيا می شناسيدم؟ راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ تا غزل هاي شما، آيا می شناسيدم؟ اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟ پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟ می شناسد چشم هايم چهره هاتان را همچناني که شما ها مي شناسيدم اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟ من همان دريايتان اي رهروان عشق رود هاي روح دريا مي شناسيدم اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟ در کفه فرهاد تيغه من نهادم من من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟ مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟ من همانم آشناي سال هاي دور رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟
تنهاكسي كه قلبت وپس نمي داد
آخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی
بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما
دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر،
خانوادههایشان، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند. بعد از
ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که
می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و
تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.
او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور
و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.
در یک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد. با وجود این که
مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش
وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.
روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد. یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد، با
پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به
کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون
نگاه کرد،
اما...
تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.
با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا
وصف می کرد؟
پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند. شاید
. فقط خواسته تو را به زندگی امیدوار کند
انسانها سخنان شما را فراموش می کنند
انسانها عمل شما را فراموش می کنند
اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند.
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند « پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد: «بفرمایید - پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا
يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه :من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه :اول من، اول من! من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم ! پوووف !منشي ناپديد ميشه ... بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه :حالا من، حالا من. من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني !داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ... پوووف !مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه :حالا نوبت توئه… مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هردوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!! نتيجه :اخلاقي اين که هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !
چهار تا دوست كه 20 سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون:
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اون قدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد!
دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اون قدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...اون توي بهترين دانشگاه هاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اون قدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي 3000 متري بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم؛ راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شب ها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي!!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي 3000 متري هديه گرفت!!!
نتيجه اخلاقي: هيچ وقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!!!
در جلسه ي خواستگاري، مادر داماد :ببخشيد کبريت داريد؟
خانواده ي عروس :کبريت براي چي؟
- پسرم ميخواد سيگار بکشه. خانواده عروس پس داماد سيگاريه،
مادر داماد :آخه پسرم عادت داره بعد از اينکه مشروب ميخوره سيگار مي کشه،
خانواده عروس :پس داماد مشروبم مي خوره!
مادر داماد :بچه ام قمار بازي کرده و باخته واسه همين بهش مشروب داديم تا از يادش بره،
خانواده عروس :پس داماد قماربازم هست،
مادر داماد :نه بابا اينکار رو از تو زندان ياد گرفته،
خانواده عروس :به به پس آقا داماد زندانم تشريف داشتن،
مادر داماد :بيچاره پسرم معتاد شد و بردنش زندان،
خانواده عروس :داماد معتادم بوده؟!!!!!!!!!!!! !!!!!!!
مادر داماد:همش تقصير زن اولش بود که درکش نکرد،خانواده عروس: هان؟ چي؟ زن اول؟؟؟؟؟؟
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبايي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود به جاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت: «چقدر بايد به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازايي ندارد.» پسرك گفت: «پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آن را درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است!»
توي اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.
مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صداي زن اون طرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره!
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم اين جا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط 1000 دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش 150000 دلار بود!
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري!
زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه اي رو كه قبلا مي خواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن 300000 دلاره!
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن 290000 دلار بيش تر ندي!!!
زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم. خداحافظ..
مرد: خداحافظ..
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش مي كردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!
نتيجه اخلاقي: هيچ وقت موبايلتونو جايي جا نذارين!!!
|
About![]()
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست . براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم ، انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد ، اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم . Archivesدی 1389آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 جملات عاشقانه وبلاگ دوستان عزيزم
ستاره
غم دل
بغض خيس
نيلوفر
دوستت دارم يه دنيا
کارت پستال
رويا
آهوي زيبا
سكوت دل
آينه شكسته
زينب
يك دنيا عاشقانه
شاپرك
بر باد رفتهCategories |