|
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود :«پدر» با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند. پدر عزیزم ؛ با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم : من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم ، چون می خواستم جلوی رویاروئی با تو و مادر را بگیرم ، من احساسات واقعی را با ماریا پیدا کردم ، او واقعا معرکه است ، اما میدونستم تو او را نخواهی پذیرفت ، به خاطر تیز بینی هاش ، خالکوبیهاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتر است ، این فقط یه احساسات نیست ..... ماریا به من گفت ما میتونیم شاد و خوشبخت باشیم ، اون یک تریلی تو جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستان ، ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیاد بچه ، ماریا چشمان منو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمی زند . ما اونو واسه خودمون می کاریم ، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که تو مزرعه هستن ، برای معامله کوکائین و اکستازی که احتیاج داریم ، فقط به اندازه مصرف خودمون . در ضمن دعا می کنم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه . اون لیاقتشو داره . نگران نباش پدر ، من 25 سالمه و میدونم چه جوری از خودم مراقبت کنم . یک روز مطمئن برای دیدارتون بر می گردم . اونوقت تو میتونی نوه های زیادتو ببینی ...... با عشق، پسرت جان . . . . پاورقی: پدر هیچ کدام از جریانات بالا واقعی نیست ، من بالا هستم تو خونه دوستم تام ، فقط می خواستم بهت یاد آوری کنم : که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه اي که روی میزمه . دوستت دارم!هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم تلفن بزن !
اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا جمعیتی مطابق با یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.
اگر تاکنون از آسیبهاى جنگ، تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه، یا گرسنگى در امان بودهاید، وضعیت شما از وضعیت ٥٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است. اگر میتوانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است. اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد، اگر کفش و لباس دارید، اگر تختخواب و سرپناهى دارید، در این صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید. اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیبتان پول دارید، شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید. اگر شما این نوشته را میخوانید، از سه خوشبختى بهرهمند هستید: 1- یک کسى به فکر شما بوده است. 2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید. 3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند. به قولی : طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید، طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشدهاید، طورى برقصید که انگار هیچکس شما را نمیبیند، طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمیشنود، و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت جاودانه است.
پر معنی ترین کلمه "ما" است
آن را بکار ببندیم عمیق ترین کلمه "عشق" است به آن ارج بنهیم بی رحم ترین کلمه "تنفر" است آن را از بین ببریم سرکش ترین کلمه "هوس" است با آن بازی نکنیم خود خواهانه ترین کلمه "من" است از آن حذر کنیم ناپایدارترین کلمه "خشم" است آن را فرو ببریم بازدارترین کلمه "ترس" است با آن مقابله کنیم با نشاط ترین کلمه "کار" است به آن بپردازیم پوچ ترین کلمه "طمع" است آن را در خود بکشیم سازنده ترین کلمه "صبر" است برای داشتنش باید دعا کنیم روشن ترین کلمه "امید" است به آن امیدوار باشیم ضعیف ترین کلمه "حسرت" است توجهی به آن نداشته باشیم تواناترین کلمه "دانش" است آن را فراگیریم محکم ترین کلمه "پشتکار" است ایكاش آن را داشته باشیم سمی ترین کلمه "غرور" است باید در خود بشکنیمش سست ترین کلمه "شانس" است به امید آن نباشیم شایع ترین کلمه "شهرت" است دنباله رو آن نباشیم لطیف ترین کلمه "لبخند" است آن را همیشه حفظ کنیم حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است از آن فاصله بگیریم ضروری ترین کلمه "تفاهم" است سعی كنیم آن را ایجاد کنم سالم ترین کلمه "سلامتی" است به آن اهمیت بدهیم اصلی ترین کلمه "اطمینان" است به آن اعتماد کنیم بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است مراقب آن باشیم دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است از آن سوء استفاده نکنیم زیباترین کلمه "راستی" است با آن روراست باشیم زشت ترین کلمه "دورویی" است یک رنگ باشیم ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است دوست داری با تو چنین کنند؟ موقرترین کلمه "احترام" است برایش ارزش قایل شویم آرام ترین کلمه "آرامش" است امید داشته باشیم تا به آن برسیم عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است حواسمان را جمع کنیم دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است اجازه ندهیم مانع پیشرفتمان بشود سخت ترین کلمه "غیرممکن" است باور كنیم كه وجود ندارد مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است مواظب پل های پشت سرمان باشیم تاریک ترین کلمه "نادانی" است آن را با نور علم روشن کنیم کشنده ترین کلمه "اضطراب" است آن را نادیده بگیریم صبورترین کلمه "انتظار" است منتظرش باشیم بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است بگذاریم و بگذریم ارزشمندترین کلمه "بخشش" است سعی خودمان را بکنیم قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است راز زیبائی در آن نهفته است تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است رعایت آن اصلا سخت نیست رساترین کلمه "وفاداری" است چه خوب است سر عهدمان بمانیم تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است بدانیم که همیشه جمع بهتر از فرد بوده محرک ترین کلمه "هدفمندی" است زندگی بدون هدف، واهی پیمودن است و هــدفمنــدتـرین کلــمه "موفقیت"است پس همه با هم پیش به سوی موفقیت
دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند ......
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد... این آزمایشگاه، بزرگ ترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است! آن ها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود ... پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش به سر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كم تر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!! چطور می توانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!! توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگ ترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
مردى برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه اش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم های مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین... مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمی تونه داشته باشه.» مرد در کمال نومیدی اون جا رو ترک کرد. نمی دونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگی ها رو فروخت. در کم تر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید مي تونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر می شد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت... پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان آمریکاست. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ربزی کنه و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبتشون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.» نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین... میتونین فکر کنین به کجاها می رسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: "آره! احتمالاً می شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت!!!"
روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد: "چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟" جوان لبخندي زد و گفت: "من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سال ها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد و اكنون آن زمان فرا رسيده است." شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد. عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آن ها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگ ها جلوترند. برخيز و يا به آن ها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!" اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچ كس از بين نرفت. روز بعد جوان به در مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت: " نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست ."
وقتی من یك كاری را دیر تمام میكنم، من كند هستم. وقتی رئیسم كار را طول دهد، او دقیق و كامل است. وقتی من كاری را انجام ندهم، من تنبل هستم. وقتی رئیسم كاری را انجام ندهد، او مشغول است. وقتی كاری را بدون اینكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم. وقتی رئیسم این كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است. وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم. وقتی رئیسم، رئیسش را راضی نگاه دارد، او همكاری میكند. وقتی من اشتباهی كنم، من نادان هستم. وقتی رئیسم اشتباه كند، او مانند دیگران یك انسان است. وقتی من در محل كارم نباشم، من در گشتزدن هستم. وقتی رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است. وقتی یك روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم. وقتی رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتماً خیلی بیمار است. وقتی من مرخصی بخواهم، باید یك جلسه دلیل و توجیه بیاورم. وقتی رئیسم به مرخصی برود، باید میرفت چون خیلی كار كرده است. وقتی من كار خوبی انجام میدهم، رئیسم هرگز به خاطر نمیآورد. وقتی من كار اشتباهی انجام دهم، رئیسم هرگز فراموش نمیكند.
خیلی سریع ارتباط برقرار کرد توانست به سرعت او را بشناسد و به زبان همدیگر صحبت کنند. بیش تر از آن چيزي که فکر می کرد به يكديگر نزدیک شدند و سریع تر از آن چيزي که فکر می کرد با هم دوست شدند. فقط یك مشکل وجود داشت، در دنیای دو بعدی هر کدام اگر تصمیم می گرفت حركتي انجام بدهد باید از روی نفر دیگر رد میشد و همین طور برای رسیدن به خیلی از خواسته هايشان مجبور بودند همدیگر را زیر پا بگذارند و عبور کنند چون به جز فضای بالای سر نفر دیگر جایی برای عبور نبود. برای دومي کار سختی نبود اما اولي نمی توانست، حرکت نکردن یعنی سکون و حرکت کردن یعنی زیر پا گذاشتن دوست داشتنی ها. از تنها نبودن به اندازه چند روز لذت برد و اما كمي بعد از له شدن زير پا درمانده گشت. تصمیم گرفت تنها بماند، آدم دوم را زیر پا گذاشت و از رويش رد شد و وقتی برگشت معذرت خواهی کند و با او از تصميمش بگويد، ديگر دومي را نديد. باز تنها شده بود اما این بار خودش تنهایی را انتخاب کرده بود. می دانست که در دنیای دو بعدي نمی تواند تنها نباشد و اگر بخواهد تنها باشد باید آرزوی چیزی را داشته باشد که حتی تصور ناپذیر به نظر می آمد. او فهمیده بود که دوتا بودن شرایط محیطی می خواهد و صرفا خواستنش کافی نیست...!"
خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود. بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري مي کرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود. پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه. اون همينطور يه پاکت شيريني خريد. اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه کنار دستش. اون جايي که پاکت شيريني اش بود. يه آقايي نشست روي صندلي کنارش و شروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود .وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت. آقاهه هم يه دونه ورداشت. خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد. فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره. اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو مي گرفتم . هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت. آقاهه هم يکي ور ميداشت. ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود. خانومه فکر کرد اه. حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي چه عکس العملي نشون ميده.. هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت. دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش خورد. اين ديگه خيلي رو ميخواد... خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد. در حالي که حسابي قاطي کرده بود، بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره که يک دفعه غافلگير شد چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .دست نخورده و باز نشده فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود در زماني که اون عصباني بود و فکر مي کرد که در واقع اونه که داره شيريني هاشو اون آقا ميخوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره!!! چهار چيز هست که غير قابل جبران و برگشت ناپذير هست سنگ بعد از اين که پرتاب شد. دشنام بعد از اين که گفته شد. موقعيت بعد از اين که از دست رفت و زمان بعد از اين که گذشت و سپري شد.
اين داستان زیبا که نشان از کمال هوشمندی و ابتکار و خلاقیت و نبوغ هموطنان ایرانی بخصوص در مورد استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی دارد، را با هم مى خوانيم: سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم .همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت :بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید :چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم .سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند. سپس كتاب ها را به تيبريوس عرضه كردند. امپراطور رومي پرسيد: بهايشان چقدر است؟ سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا. تيبريوس آن ها را با خشم از خود راند. سيبيل ها سه جلد از كتاب ها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است. تيبريوس خنديد و گفت: چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟ سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند: قيمت هنوز همان صد سكه است. تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد. اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند.
|
About![]()
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست . براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم ، انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد ، اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم . Archivesدی 1389تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 وبلاگ دوستان عزيزم
ستاره
غم دل
بغض خيس
نيلوفر
رضاوهانيه
دوستت دارم یه دنیا
درد و دل
کارت پستال
رويا
آهوي زيبا
سكوت دل
آينه شكسته
نگار
(RABBIT 1374)زينب
يك دنيا عاشقانهCategories |